گنج

شمارهٔ ۲۶۷

آنکه از درد دل خود بفغانست منموانکه از زندگی خویش بجانست منم
آنکه هر روز دل از مهر بتان برداردچون شود روز دگر باز همانست منم
آنکه در حسن کنون شهره شهرست توییوانکه در عشق تو رسوای جهانست منم
آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروزوین زمان معتکف دیر مغانست منم
در غمت گرچه بیک بار پریشان شده دلآنکه صد بار پریشان تر از آنست منم
عاشقان تو همه نام و نشانی دارندآنکه در عشق تو بی نام و نشانست منم
عاقبت همچو هلالی شدم افسانه دهرآنکه هر جا سخنش ورد زبانست منم