شمارهٔ ۴۱۴
تیر و کمان گرفتهای، سوی شکار میرویصید تواند عالمی، بهر چه کار میروی؟
جانب صیدگه شدی، همره خویش بر مرابیسگ خویشتن مرو، چون به شکار میروی
وه! چه سوار طرفهای! کز سر مهر پیش توچرخ پیاده میرود چون تو سوار میروی
چون گذری به چشم من بر مژهها قدم منهچند به پای همچو گل بر سر خار میروی؟
شد تن زار من چو خس، بهر خدا، تو ای صباهمره خود ببر مرا، گر بر یار میروی
ای دل خاکسار من، کی تو به گرد او رسی؟کز پی بادپای او همچو غبار میروی
یار چو بر قفای خود هیچ نگه نمیکندچند، هلالی، از پیش بیخود و زار میروی؟