شمارهٔ ۱۹۸
زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باشیعنی که دوزخی شدی، آتش پرست باش
ای سرو، اعتدال قدش نیست چون تراخواهی بلند جلوه نما، خواه پست باش
در خون نشسته ایم، بخون ریز بر مخیزبنشین دمی و همدم اهل نشست باش
ای دل، سری ز عالم آزادگی برآریعنی بقید عشق کسی پای بست باش
مگشا زبان طعنه، هلالی، بعیب کسما را چه کار؟ گو: دگری هر چه هست باش!