شمارهٔ ۹۴
دوش با صد عیش بودی، هر شبت چون دوش بادگر چو خونم با حریفان باده خوردی نوش باد
هر که جز کام تو جوید، باد، یارب! تلخ کامهر که جز نام تو گوید تا ابد خاموش باد
سرکشان را از رکابت باد طوق بندگیحلقه نعل سمندت چرخ را در گوش باد
میگذشتی با لباس ناز و میگفتند خلقاین قبای حسن دایم زیور آن دوش باد
گه گهی شبها در آغوش خودت بینم به خوابدست من روزی به بیداری در آن آغوش باد
تا هلالی لعل میگون تو دید از هوش رفتزین شراب لعل تا روز ابد مدهوش باد