گنج

شمارهٔ ۳۳۷

روزم از بیم رقیبان نیست ره در کوی اوشب روم، لیکن چه حاصل چون ببینم روی او؟
او بقتلم شاد و من غمگین، که گاه کشتتمناگه آزاری نبیند ساعد و بازوی او
دارد آن ابرو کمان پیوسته بر ابرو گرهاز گره گویی بهم پیوسته شد ابروی او
من که در پهلوی او خود را نمیخواهم ز رشکدیگری را چون توانم دید در پهلوی او؟
گرچه بس دورم، ولی هر جا که منزل میکنممی‌نشینم رو به‌ کوی یار و خاطر سوی او
ما چو از هر سو به خاک کویش آوردیم روبعد ازین روی نیاز ما و خاک کوی او
تا هلالی را فراقت چنگ بزم درد ساختناله دیگر برون می‌آید از هر موی او