شمارهٔ ۳۷۹
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارمرابایستی۷ بیت
چون گویمت که: در دل ویران من درآیبشکاف سینه من و در جان من درآی
هر شب منم فتاده ز هجران بگوشه ایآخر شبی بگوشه هجران من درآی
رفتی ببزم عیش رقیبان هزار باریک بار هم بکلبه احزان من درآی
گفتم: درآ به دیده، چرا در نیامدی؟ای نور هر دو دیده، بفرمان من درآی
در کنج غم بدیده گریان نشسته امای باغ نو شکفته خندان من، درآی
روزی اگر بلطف نیایی بسوی منباری، شبی بخواب پریشان من درآی
حیران نشسته ام چو هلالی در انتظارای مه، بیا، بدیده حیران من درآی