شمارهٔ ۳۴۱
لیلی و مجنون اگر میبود در دوران تواین یکی حیران من میگشت و آن حیران تو
دامن خود را بکش امروز از دست رقیبورنه چون فردا شود دست من و دامان تو
زخم پیکان ترا مرهم چرا باید نهاد؟گر کسی مرهم نهد، باری، هم از پیکان تو
کی ز میدان تو برخیزم؟ که بعد از کشتنمگرد من هم برنخواهد خاست از میدان تو
محنت روز قیامت بر من آسان بگذردزین عقوبت ها که دیدم در شب هجران تو
ای که از ناز عتاب آلوده می کشتی مراوای! اگر ظاهر نمی شد خنده پنهان تو!
در غم هجران، هلالی، صبر کن تدبیر چیست!هیچ تدبیری ندارد درد بی درمان تو