گنج

شمارهٔ ۳۱۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ینتوباشیومن۷ بیت
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان منکه بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من
چو داری عزم رفتن، با تو نتوان درد دل گفتنکه وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من
من از بی مهری آن ماه مردم، کی بود، یارب؟که با من مهربان گردد مه نامهربان من؟
زبان یار شیرینست و کام من بصد تلخیزهی لذت! اگر باشد زبانش در دهان من
گمان دارم که: با من اتفاقی هست آن مه راچه باشد، آه! اگر روزی یقین گردد گمان من؟
تب هجران بنوبت میستاند جان مشتاقانگرین نوبت بجان من رسد، ای وای جان من!
هلالی، شعله‌های برق آهم رفت بر گردونملک را بر فلک دل سوخت از آه و فغان من