گنج

شمارهٔ ۳۹۲

من بنده کمین و تو سلطان کشوریروزی به چشم لطف برین بنده بنگری
جان و دلست صورت و جسم لطیف توروح مجسمیّ و حیات مصوری
گفتی: هلاک شو، که به سوی تو بنگرماینک هلاک می‌شوم، ای کاش بنگری!
در هر گذر که باشم و بینی مرا ز دورنزدیک من رسیّ و نبینیّ و بگذری
یوسف به حُسن از همه خوبان نکوترستاما عزیز من، تو ازان هم نکوتری
ای دل، که پابکوی ملامت نهاده ایباور مکن که: سر بسلامت برون بری
داری نظر بحال همه از ره کرماما نظر بحال هلالی ستمگری