شمارهٔ ۱۹۱
از آن چه سود که نوروز شد جهان افروز؟که بی تو روز و شب ما برابرست امروز
اگر بقصد دلم سوی تیغ دست بریبپای خویشتن آید، چو مرغ دست آموز
دلم بذوق شکر خنده تو پر خون شدکجاست غمزه خونریز و ناوک دلدوز؟
بدفع لشکر غم، صد سپه برانگیزمولی چه سود؟ که بختم نمی شود پیروز
بگریه گفتمش: ای مه، بعاشقان می سازبخنده گفت: هلالی، بداغ ما می سوز