شمارهٔ ۴۶
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابانداخت۷ بیت
در آفتاب رخش آب باده تاب انداختچه آب بود که آتش در آفتاب انداخت؟
هنوز جلوه آن گنج حسن پنهان بودکه عشق فتنه درین عالم خراب انداخت
قضا نگر که: چو پیمانه ساخت از گل منمرا بیاد لبش باز در شراب انداخت
فسانه دگران گوش کرد در شب وصلولی بنوبت من خویش را بخواب انداخت
بیا و یک نفس آرام جان شو، از ره لطفکه آرزوی تو جان را در اضطراب انداخت
ز بهر آنکه دل از دام زلف او نرهدبهر خمی گره افگند و پیچ و تاب انداخت
ندیده بود هلالی عذاب دوزخ هجربلای عشق تو او را درین عذاب انداخت