شمارهٔ ۲۵۰
من که باشم که می لعل بآن ماه کشم؟بگذارید که حسرت خورم و آه کشم
بس که دریافت مرا لذت خونخواری عشقدل نخواهد که: دگر باده دلخواه کشم
تا کند سوی من از راه ترحم نظریهر زمان خیزم و خود را بسر راه کشم
میرم از غصه که: ناگاه بآن ماه رسدآه سردی که من سوخته ناگاه کشم
چند درد و المش بر دل پر درد نهم؟چند کوه ستمش با تن چون کاه کشم؟
پیش آن خسرو خوبان چه کشم ناوک آه؟چیست این تحفه که من در نظر شاه کشم؟
ماه من رفت، هلالی، که نیامد ماهیتا بکی محنت سی روزه ازین ماه کشم؟