شمارهٔ ۲۵۴
هر شبی گویم که: فردا ترک این سودا کنمباز چون فردا شود امروز را فردا کنم
چون مرا سودایت از روز نخستین در سرستپس همان بهتر که آخر سر درین سودا کنم
ای خوشا! کز بیخودیها سر نهم بر پای اوبعد از آن از شرم نتوانم که سر بالا کنم
ای که میگویی: دل گم گشته خود را بجویمن که خود گم گشته ام او را کجا پیدا کنم؟
بس که خوارم، از سگانت شرم می آید مراچند خود را در میان مردمان رسوا کنم؟
من کیم تا از غلامان تو گویم خویش را؟من چه سگ باشم که در خیل سگانت جا کنم؟
عاشق مستم، هلالی، مجلس رندان کجاست؟تا دل و جان را فدای ساقی زیبا کنم