گنج

شمارهٔ ۱۱۳

شب هجران رسید و محنت بسیار پیدا شدبیا، ای بخت، کاری کن، که ما را کار پیدا شد
بکنج عافیت، می خواستم، کز فتنه بگریزمبلای عشق ناگه از در و دیوار پیدا شد
جگر خونست، ازان این گریه خونین پدید آمددلم زارست، ازان این نالهای زار پیدا شد
نمی خواهم که: خورشید جمالش جلوه گر گردددر آن منزل که روزی سایه اغیار پیدا شد
عزیزان را ز سودای کسی آشفته می بینممگر آن یوسف گم گشته در بازار پیدا شد؟
طبیبا، هر کرا بیماری هجران فگند از پااجل پیش از تو بر بالین آن بیمار پیدا شد
بسویش بگذر، ای باد صبا وزمن بگو آنجاکه: در هجرت هلالی را بلا بسیار پیدا شد