شمارهٔ ۴۱۶
آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهیچشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی
تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتابخیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی
می روی بر اوج خوبی، فارغ از بیم زوالبا تو خورشید فلک را نیست تاب همرهی
دل بدست تست، من از بندگی جان می کنمنی ز من جان می ستانی، نی مرا جان میدهی
بر امید آنکه خاکم خشت دیوارت شودبر سر کویت ز شادی می کنم قالب تهی
ناچشیده میوه مقصود بد حالم، ولیدارم از سیب زنخدان تو امید بهی
گر هلالی را فلک سازد گدای درگهتبر سر کوی تو یابد منصب شاهنشهی