شمارهٔ ۳۷۱
با تو هر ساعت مرا عرض نیازست این همهمن نمی دانم ترا با من چه نازست این همه؟
خنده ات جانست و لب جان بخش و خطت جانفزامایه جمعیت و عمر درازست این همه
خواب از چشم و دلم از دست دوست از کار رفتاز فسون آن دو چشم سحر سازست این همه
گلشن کوی ترا از جانب جنت دریستلیک بر ما بسته و بر غیر بازست این همه
از سجود آستانت چهره ام پر گرد شدگرد چون گویم؟ که نور آن نمازست این همه
ذوق ناوکهای دلدوزش مرا در دل نشستکز نوازشهای یار دلنوازست این همه
شرح غمهای هلالی گوش کردن مشکلستمستمع را نکته های جان گدازست این همه