شمارهٔ ۳۹۴
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رچهمیپرسی۶ بیت
تو در میدان و من چون گوی در ذوق سراندازیتو شوق گوی بازی داری و من شوق سربازی
سر خود را بخاک افگنده ام در پیش چوگانتکه شاید گوی پنداری و روزی بر سرم تازی
تو در خواب صبوح، ای ماه و من در انتظار آنکه چشم از خواب بگشایی و بر حال من اندازی
همه با یار می سازند، تا سوزد دل غیریتو می سوزی دل یاران و با اغیار می سازی
شب هجران زدی بر رشته های جان من آتشمرا چون شمع تا کی در فراق خویش بگدازی؟
هلالی با قد خم گشته می نالد درین حسرتکه: روزی در کنارش گیری و چون چنگ بنوازی