شمارهٔ ۳۵۹
جان من، گاهی سخن کن ز آن لب و کامی بدهور سخن با عاشقان حیفست، دشنامی بده
چون دل از دست تو بی آرام شد، بهر خدابر دلم دستی نه و یک لحظه آرامی بده
میکنم پیش تو عرض حال بی سامان دلگر توانی قصه او را سرانجامی بده
ساقیا، از آتش دل شعله در جانم فتادتا زنم آبی بر آتش، لطف کن، جامی بده
تا تو را فارغ شود خاطر ز سختیهای دهرچند روزی دل به دست نازک اندامی بده
جان من در حسرت آن ساعد سیمین بسوختچند سوزی بیدلان را؟ وعده کامی بده
ناصحا، پند تو از طعن هلالی تا به کی؟ای نکو نام دو عالم، ترک بدنامی بده