شمارهٔ ۱۱۶
بر سر بالین طبیب از ناله من زار شداز برای صحت من آمد و بیمار شد
دوش در کنج غم از فریاد دل خوابم نبردبلکه از افغان من همسایه هم بیدار شد
صبر می کردم که، درد عشق خوبان کم شودلیک از داروی تلخ اندوه من بسیار شد
مدعی، گویا، برای کشتن ما بس نبودکان مه نامهربان هم رفت و با او یار شد
هر کرا سودای زلف آن پری دیوانه کردخانمان بر هم زد و رسوای هر بازار شد
من سگت، ای ترک آهو چشم، برقع باز کنکز برای دیدن روی تو چشمم چار شد
بس که آمد بر سر کویت، هلالی، همچو اشکاز نظر افتاد و در چشم عزیزت خوار شد