گنج

شمارهٔ ۳۰۶

برخیز و بسر وقت اسیران گذری کنچشمی بگشا، سوی غریبان نظری کن
ای گریه، بیا، در غم هجرش مددی کنوی ناله، برو، در دل سختش اثری کن
چون آینه هر لحظه بهر کس منما رویزنهار! که از آه دل ما حذری کن
خون شد جگر خلق، بدلها مزن آتشاندیشه ز دود دل خونین جگری کن
از بهر گرفتاری ما زلف میآرایما بسته دامیم، تو فکر دگری کن
ای خواجه، مشو ساکن بت خانه صورتبیرون رو و در عالم معنی سفری کن
من بی خبرم، گر خبرم نیست، هلالیاز بی خبریهای من او را خبری کن