گنج

شمارهٔ ۱۸

گفتگوی عقل در خاطر فرو ناید مرابنده سلطان عشقم، تا چه فرماید مرا؟
بسکه کردم گریه پیش مردم و سودی نداشتبعد ازین بر گریه خود خنده میآید مرا
بسته زلف پریرویان شدن از عقل نیستلیک من دیوانه ام، زنجیر میباید مرا
وعده وصل توام داد اندکی تسکین دلتا رخ خوبت نبینم دل نیاساید مرا
وه! که خواهد شد، هلالی، خانه عمرم خرابجان غم فرسوده چند از غم بفرساید مرا؟