شمارهٔ ۳۶۱
بر بستر هلاکم، بیمار و زار ماندهکارم ز دست رفته، دستم ز کار مانده
رفتست وصل جانان، ماندست جان بزاریای کاشکی! نماندی این جان زار مانده
من کیستم؟ غریبی، از وصل بی نصیبیهجران یار دیده، دور از دیار مانده
در دل ز گلعذاری، بودست خار خاریآن دل نمانده، اما آن خار خار مانده
با آنکه در هوایش، خاکم بگرد رفتهاو را هنوز از من بر دل غبار مانده
هر جا که من براهی خود را باو رساندماو تیز در گذشته، من شرمسار مانده
وه! چون کنم؟ هلالی، کان ماه با رقیبانفارغ نشسته و من در انتظار مانده