شمارهٔ ۳۶۲
ای همچو پری از من دیوانه رمیدهصد بار مرا دیده و گویی که ندیده
دریاب، که ماتمزدهٔ روز فراقتهم چهره خراشیده و هم جامه دریده
ای وای! بر آن عاشق محروم! که هرگزنه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده
آن دل، که نه غم خوردی و نه آه کشیدیدر دست غمت، آه! چه گویم چه کشیده؟
این اشک جگرگون، عجبی نیست که امروزخار غم او در جگر ریش خلیده
آزرده شد از چشم من امشب کف پایتدردا! که کف پای ترا چشم رسیده!
بر روی تو این قطره خون چیست هلالی؟گویا که دل از غصه به روی تو دویده