شمارهٔ ۴
به چشم لطف اگر بینی گرفتاران رسوا رابه ما هم گوشه چشمی که رسوا کردهای ما را
پس از مردن نخواهم سایه طوبی ولی خواهمکه روزی سایه بر خاکم فتد آن سرو بالا را
حذر کن از دم سرد رقیب، ای نوگل خندانکه از باد خزان آفت رسد گلهای رعنا را
دلا، تا میتوان امروز فرصت را غنیمت دانکه در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
زلال خضر باشد خاک پایت، جای آن داردکه ذوق خاکبوسی بر زمین آرد مسیحا را
هلالی را چه حد آنکه بر ماه رخت بیند؟به عشق ناتمام او چه حاجت روی زیبا را؟