گنج

شمارهٔ ۴۲۲

۷ بیت
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آییبه رخسار جهان‌افروز عالم را بیارایی
به رعنایی بِه از سروی، به زیبایی فزون از گلتعالی الله! چه لطفست این؟ به زیباییّ و رعنایی
مرا گویی که: جان بگذار و فرمایی که: دل خون کنبه جان و دل مطیعم، هر چه گویی، هر چه فرمایی
مگر جانی، که هر جا آمدی ناگه برون رفتی؟مگر عمری، که هر گه میروی دیگر نمی‌آیی؟
چه خوش باشد که اول بر من افتد گوشه چشمت!سحر چون نرگس زیبا ز خواب ناز بگشایی
دل از درد جدایی میکشد آهی و می‌گویدکه: تنهایی عجب دردیست! داد از دست تنهایی!
هلالی آید و هر شام سوی منظرت بیندکه شاید چون مه نو از کنار بام بنمایی