شمارهٔ ۴۲۲
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آییبه رخسار جهانافروز عالم را بیارایی
به رعنایی بِه از سروی، به زیبایی فزون از گلتعالی الله! چه لطفست این؟ به زیباییّ و رعنایی
مرا گویی که: جان بگذار و فرمایی که: دل خون کنبه جان و دل مطیعم، هر چه گویی، هر چه فرمایی
مگر جانی، که هر جا آمدی ناگه برون رفتی؟مگر عمری، که هر گه میروی دیگر نمیآیی؟
چه خوش باشد که اول بر من افتد گوشه چشمت!سحر چون نرگس زیبا ز خواب ناز بگشایی
دل از درد جدایی میکشد آهی و میگویدکه: تنهایی عجب دردیست! داد از دست تنهایی!
هلالی آید و هر شام سوی منظرت بیندکه شاید چون مه نو از کنار بام بنمایی