گنج

شمارهٔ ۸۰

روز من شب شد و آن ماه براهی نگذشتاین چه عمریست که سالی شد و ماهی نگذشت؟
ذوق آن جلوه مرا کشت، که وی از سر نازآمد و گاه گذشت از من و گاهی نگذشت
عمر بگذشت و همان روز سیه در پیشستدر همه عمر چنین روز سیاهی نگذشت
قصه شهر دل و لشکر اندوه مپرسکه از آن عرصه باین ظلم سیاهی نگذشت
نگذشت آن مه و زارست هلالی برهشحال درویش خرابست که شاهی نگذشت