گنج

شمارهٔ ۱۴۶

دودی، که دوش بر سر کویت بلند بودغافل مشو، که آه من دردمند بود
از ما شمار خیل شهیدان خود مپرسآن خیل بی شمار که داند که چند بود؟
بستم بطره تو دل و رستم از غمتآری، علاج عاشق بیچاره بند بود
یک ذره مانده بود ز من در شب فراقآن ذره هم بر آتش هجران سپند بود
جان با سگان دوست، هلالی، سپرد و رفتاین شیوه گر پسند و گر ناپسند بود