شمارهٔ ۶۶
این چنین بیرحم و سنگین دل، که جانان منستکی دل او سوزد از داغی، که بر جان منست؟
ناصحا، بیهوده میگویی که: دل بردار ازومن بفرمان دلم، کی دل بفرمان منست؟
در علاج درد من کوشش مفرما، ای طبیبزانکه هر دردی که از عشقست درمان منست
بیدلان را نیست غیر از جان سپردن مشکلیآنچه ایشان راست مشکل، کار آسان منست
من که باشم، تا زنم لاف غلامی بر درش؟بنده آنم که دولت خواه سلطان منست
آن که بر دامان چاکم طعنه میزد، گو: بزنکین چنین صد چاک دیگر در گریبان منست
هر چه می گوید هلالی در بیان زلف اوحسب حال تیره بخت پریشان منست