شمارهٔ ۲۰۷
ای شاه حسن، جور مکن بر گدای خویشما بنده توایم، بترس از خدای خویش
خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویشهجر از برای غیر و وصال از برای خویش
گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدارجایی نرفته است که آید به جای خویش
ای من گدای کوی تو، گر نیست رحمتیباری، نظر دریغ مدار از گدای خویش
صد بار آشنا شدهای با من و هنوزبیگانهوار میگذری زآشنای خویش
زاهد، برو، که هست مرا با بتان شهرآن حالتی که نیست تو را با خدای خویش
حیف است بر جفا که به اغیار میکنیبهر خدا، که حیف مکن بر جفای خویش
قدر جفای توست فزون از وفای ماپیش جفای تو خجلم از وفای خویش
گم شد دلم، به آه و فغان، دیگرش مجویپیدا مساز دردسری از برای خویش
چون خاک پای توست هلالی به صد نیاز؛ای سرو ناز، سرمکش از خاک پای خویش