گنج

شمارهٔ ۲۰۸

ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویشراستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش
کعبه ما کوی تست، از کوی خود ما را مرانقبله ما روی تست، از ما مگردان روی خویش
سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروزما و غمهای تو و سر بر سر زانوی خویش
شب چو بر خاک درت پهلو نهادم گفت دل:من ز پهلوی تو در عیشم، تو از پهلوی خویش
چون هلالی را فلک سرگشته میدارد چنینبیجهت مینالد از ماه هلال ابروی خویش