شمارهٔ ۳۱۲
دل خون شد از امید و نشد یار یار منای وای! بر من و دل امیدوار من
ای سیل اشک، خاک وجودم بباد دهتا بر دل کسی ننشیند غبار من
از جور روزگار چه گویم؟ که در فراقهم روز من سیه شد و هم روزگار من
زین پیش صبر بود دلم را، قرار نیزیارب، کجا شد آن همه صبر و قرار من؟
نزدیک شد که خانه عمرم شود خرابرحمی بکن، و گر نه خرابست کار من
گفتی: برو، هلالی و صبر اختیار کنوه! چون کنم؟ که نیست بدست اختیار من