شمارهٔ ۱۵۳
هر گه آن قصاب خنجر بر گلوی من نهدمینهم سر بر زمین تا پا بروی من نهد
آنکه هر سو کشته ای سر مینهد بر پای اوکشته آنم که روزی پا بسوی من نهد
خوی او تندست با من، گو: رقیب سنگدلتا برآرد تیغ و پیش تند خوی من نهد
رازها در سینه دارم، گوشه ای خواهم که: یارساعتی گوش رضا بر گفتگوی من نهد
دفع سودای سر زلف تو نتواند حکیمگر دو صد زنجیر بر هر تار موی من نهد
گرد غم را گر بآب دیده بنشانم دمیباز برخیزد، قدم در جستجوی من نهد
بوی مشک آید ز اوراق هلالی سالهاگر دمی پیش غزال مشکبوی من نهد