گنج

شمارهٔ ۱۶۴

مرا، چون دیگران، یاد گل و گلشن نمی‌آیدبه غیر از عاشقی کار دگر از من نمی‌آید
هوس دارم که: دوزم چاک دل از تار گیسویشولی چندان گره دارد، که در سوزن نمی‌آید
تعجب چیست گر من در وصالش فارغم از گل؟کسی را پیش یوسف یاد پیراهن نمی‌آید
منور شد به تشریف قدومش خانه چشممبلی، جز مردمی از دیده روشن نمی‌آید
تو بدخویی، که داری قصد جان عاشقان، ور نهکسی را از برای عاشقی کشتن نمی‌آید
به جای خاک پایش توتیا جستم، ندانستمکه: کار سرمه از خاکستر گلخن نمی‌آید
هلالی اشک می‌بارد، برو دامن‌کشان مگذرتعلل چیست؟ چون گردی بر آن دامن نمی‌آید