شمارهٔ ۴۱۰
ز روی ناز و حیا منعم از نیاز کنینیازمند توام، گر هزار ناز کنی
گهی که جانب احباب چشم باز کنیبهر نیاز که بینی هزار ناز کنی
همیشه باز کنی چشم لطف سوی کسانچو گویمت که: مکن، از ستیزه باز کنی
ز پیش دیده ما گر نهان شدی چه عجب؟فرشته خویی و از مردم احتراز کنی
زمان وصل تو عمر منست، وه! چه شوداگر نشینی و عمر مرا دراز کنی؟
هزار سجده کنی، جان من، بآن نرسدکه بر جنازه مقتول خود نماز کنی
دلا، زدی نفس گرم و آب شد جگرمنعوذ بالله، اگر آه جان گداز کنی
نیاز خویش، هلالی، بخلق عرضه مدهخوش آنکه روی بدرگاه بی نیاز کنی!