گنج

شمارهٔ ۲۱۵

مهوشان در نظر کج نظرانند، دریغ!انجم انجمن بی بصرانند، دریغ!
از گرفتاری احباب ندارند خبرخوبرویان جهان بیخبرانند، دریغ!
گلعذاران، که نمودند رخ از پرده نازچون صبا هم نفس پرده درانند، دریغ!
چشم ما پر در و لعلست، ولی سیمبرانچشم بر لعل و در بد گهرانند، دریغ!
ما نخواهیم بجز خیل بتان یار دگرلیک این طایفه یار دگرانند، دریغ!
همچو عمر از صف عشاق روان میگذریعاشقان عمر چنین میگذرانند، دریغ!
تازه شد داغ هلالی ز غم لاله رخانهمه داغ دل خونین جگرانند، دریغ!