گنج

شمارهٔ ۲۱۴

ما که از سوز تو در گریه زاریم چو شمعخبر از سوختن خویش نداریم چو شمع
پیش تیغ تو سر از تن بگذاریم ولیشعله شوق تو از سر نگذاریم چو شمع
تاب هنگامه اغیار نداریم، که ماکشته و سوخته خلوت یاریم چو شمع
هست چون آتش ما بر همه عالم روشنسوز خود را بزبان بهر چه آریم چو شمع؟
ای نسیم سحر، از صبح وصالش خبریتا همه خنده زنان جان بسپاریم چو شمع
ما که داریم دل و دیده پر از آتش و آبچون نسوزیم و چرا اشک نباریم چو شمع؟
سوخت صد بار، هلالی، جگر ما شب هجرما جگر سوخته این شب تاریم چو شمع