شمارهٔ ۲۴۰
هر زمان بر صف خوبان بتماشا گذرمچون رسم پیش تو نتوانم از آنجا گذرم
دارم آن سر که: بسودای تو بازم سر خویشسر چه کار آید؟ اگر زین سر و سودا گذرم
زان خط سبز و لب لعل گذشتن نتوانگر بصد مرتبه از خضر و مسیحا گذرم
هم نشینا، قدمی چند بمن همره شوکه برش طاقت آن نیست که تنها گذرم
قصر مقصود بلندست، خدایا، سببیکه ازین مرحله بر عالم بالا گذرم
رشته مهر تو گر دست دهد، همچو مسیحپا بگردن نهم و از سر دنیا گذرم
من که امروز، هلالی، خوشم از دولت عشقبهتر آنست کز اندیشه فردا گذرم