گنج

شمارهٔ ۱

مه من، بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجاجگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آنجا؟
گه سجده خاک راهت بسرشک می کنم گلغرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا
من و خاک آستانت، که همیشه سرخ رویمبهمین قدر که روزی رخ زرد سودم آنجا
بطواف کویت آیم، همه شب، بیاد روزیکه نیازمندی خود بتو می نمودم آنجا
پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویمکه دگر کسی نمانده که نیازمودم آنجا
بسر رهش، هلالی، ز هلاک من کرا غم؟چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آنجا