شمارهٔ ۳۲۸
روز نوروزست و ما را مجلس افروزی چنینسالها شد کز خدا می خواستم روزی چنین
از جفاگاری نهادی گوش بر قول رقیبتا چها آموختی باز از بد آموزی چنین؟
هر شبی در کنج غم گریان و سوزانم چو شمعغرق آب و آتشم، با گریه و سوزی چنین
پیش تیر غمزه اش بردم دل صد چاک راچون نگه دارم دل از پیکان دلدوزی چنین؟
از فروغ عارضت روز هلالی روشنستوه! که دارد آفتاب عالم افروزی چنین؟