گنج

شمارهٔ ۲۶

گه نمک ریزد بخم، گه بشکند پیمانه رامحتسب تا چند در شور آورد می خانه را؟
هر کجا شبها ز سوز خویش گفتم شمه ایشمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد، این هم خوشستپیش او شاید رفیقی گوید این افسانه را
این همه بیگانگی با آشنایان بس نبود؟کاشنای خویش کردی مردم بیگانه را
از هلالی دیگر، ای ناصح، خردمندی مجویبیش ازین تکلیف هشیاری مکن دیوانه را