شمارهٔ ۳۲۱
بهر خون ریز دلم، ترک کمان ابروی منراست چون تیر آمد و بنشست در پهلوی من
شب دل گم گشته می جستم بگرد کوی اوگفت: ای بیدل، چه میجویی بگرد کوی من؟
پیش و پس تا چند در روی رقیبان بنگری؟روی ایشان را مبین، شرمی بدار از روی من
از تو این قیدی که من دارم، خلاصی مشکلستکز خم زلف تو زنجیریست بر هر موی من
چشمت از مستی فتد هر گوشه ای، در حیرتمزین که هرگز گوشه چشمت نیفتد سوی من
چین ابروی تو نتوانم کشیدن بیش ازینکز کمانت عاجز آمد قوت بازوی من
با تو چون گوید هلالی: ظلم و بدخویی مکنهر چه میخواهی بکن، ای ظالم بدخوی من