شمارهٔ ۴۰۰
بس که جانها همه شد صرف تو جانان کسیجان اگر نیست و گر هست تویی جان کسی
بر سر بنده ستمهای تو از حد بگذشتشرمسارم ز کرمهای تو سلطان کسی
چاک شد جیب من، ای هجر، ز دست ستمتنرسد دست تو، یارب، بگریبان کسی
حال شبهای مرا بی خبری کی داند؟که شبی روز نکردست بهجران کسی
گر جدا ماندم از آن ماه ملامت مکنیدچه کنم؟ چرخ فلک نیست بفرمان کسی
هوسم هست که: دامان تو گیرم، لیکنبی کسان را نرسد دست بدامان کسی
از فغانهای هلالی خبری نیست تراوه! که هرگز نکنی گوش بافغان کسی