گنج

شمارهٔ ۳۶۷

ترا، که جان منی، ساخت ناتوان روزهندانم از چه سبب شد بلای جان روزه؟
زکوة حسن بنه سوی ما و روزه منهکه این زکوة بسی بهترست از آن روزه
زبان و کام ترا روزه بی حلاوت ساختنداشت شرمی از آن کام و آن زبان روزه
ز بس که بر در و بام آفتاب طلعت تستبخانه تو گشادن نمیتوان روزه
رسید دور گل و روزه در میان آمدکجاست عید، که برخیزد از میان روزه؟
در انتظار شب عید و نور مجلس یارسیاه گشت بچشم همه جهان روزه
ز ماه روزه، هلالی، فغان مکن همه روزخموش باش، که زد مهر بر دهان روزه