گنج

شمارهٔ ۸۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انکردورفت۷ بیت
آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفتملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بودجمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!بر زمین کان شهسوار شوخ جولان کرد و رفت
گر دل از دستم بغارت برد، چندان باک نیستغارت دل سهل باشد، غارت جان کرد و رفت
رفتی و دل بردی و جان من از غم سوختیباز گرد آخر، که چندین ظلم نتوان کرد و رفت
دل بسویش رفت و در هجران مرا تنها گذاشتکار بر من مشکل و بر خویش آسان کرد و رفت
در دم رفتن هلالی جان بدست دوست دادنیم جانی داشت، آن هم صرف جانان کرد و رفت