شمارهٔ ۱۵۶
زان پیشتر که جانان ناگه ز در درآیداز شادی وصالش، ترسم که: جان برآید
ناصح بصبر ما را بسیار خواند، لیکنما عاشقیم و از ما این کار کمتر آید
ای ترک شوخ، باری، در سر چه فتنه داری؟کز شوخی تو هردم صد فتنه بر سر آید
جز عکس خود، که بینی، ز آیینه گاه گاهیمثل تو دیگری کو، تا در برابر آید؟
گفتی که: با تو یارم، آه! این دروغ گفتیور زانکه راست باشد کی از تو باور آید؟
برگرد شمع رویت پروانه شد هلالییک بار، گر برانی، صد بار دیگر آید