گنج

شمارهٔ ۱۶۱

غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد می‌آیداگر با کوه گویم، سنگ در فریاد می‌آید
دلم، روزی که طرح عشق می‌انداخت، دانستمکه: گر سازم بنای صبر بی بنیاد می‌آید
نمی‌دانم چه بی‌رحمی‌ست آن سلطان خوبان راکه هرگه داد خواهم بر سر بیداد می‌آید
رقیبا، گر ترا اندیشه ما نیست معذوریکجا بی‌درد را از دردمندان یاد می‌آید؟
طفیل بندگان، من هم قبول افتاده‌ام، گویاکه از هر جانب آواز مبارک باد می‌آید
عجب خاک فرحناکست کوی می‌فروشان را!که هرکس می‌رود غمگین، همان دم شاد می‌آید
چه نسبت با رقیب سنگدل مسکین هلالی را؟نمی‌آید ز خسرو آنچه از فرهاد می‌آید