گنج

شمارهٔ ۱۷۷

غم نیست، گر ز داغ تو می سوزدم جگرداری هزار سوخته، من هم یکی دگر
یارب، چه کم شود ز تو، ای پادشاه حسنگر سوی من بگوشه چشمی کنی نظر؟
در کوی تو سر آمد اهل وفا منماز چشم التفات وفای مرا نگر
تا کی در آرزوی تو گردیم کو بکوی؟تا کی بجستجوی تو گردیم در بدر؟
جان می کنیم و یار زما بی خبر هنوزخواهیم مردن از غم او، تا شود خبر
در گوشه غمست هلالی بصد نیازگاهی ز چشم لطف برین گوشه بر نگر