شمارهٔ ۱۵۴
ماه من، زلفت شب قدرست و رویت روز عیددر سر ماهی شب و روزی باین خوبی که دید؟
سرو من برخاست، از قدش قیامت شد پدیدغیر آن قامت، که من دیدم، قیامت را که دید؟
آن زنخدان را، که پر کردند ز آب زندگیبر کفم نه، کز کمال نازکی خواهد چکید
چون در آغوشت گرفتم قالب من جان گرفتغالبا جان آفرین جسم تو از جان آفرید
چون کف پایت نهادی بر دلم آرام یافتدست ازو گر باز داری، همچنان خواهد تپید
چونکه بگذشتی تو اشک من روان شد از پیتعزم پابوس تو دارد، هر کجا خواهد رسید
میکشم بار غم از هجران و این کوه بلاستمن ندانم کین بلا را تا به کی خواهم کشید؟
وه! چه پیش آمد، هلالی، کان غزال مشکبویناگهان از من رمید و با رقیبان آرمید؟