گنج

شمارهٔ ۳۱۰

بخاک پای تو، ای سرو ناز پرور منکه جز هوای وصال تو نیست در سر من
براه عشق تو خاکم، طریق من اینستدرین طریق نباشد کسی برابر من
غم تو در دل تنگم نشست و منفعلمکه نیست لایق تو کلبه محقر من
ز جلوه سمن و سرو دل نیاسایدکجاست سرو سهی قامت سمن بر من؟
ز ترک مست من، ای زاهدان، کناره کنیدکه نیست هیچ مسلمان حریف کافر من
حذر کنید، رقیبان، ز سیل مژگانمکه دردمندم و خون می چکد ز خنجر من
عتاب کرد و جفا نیز می کند، هیهات!هنوز تا چه کند طالع ستمگر من؟
هلالی، از می عشرت مرا نصیبی نیستمگر به خون جگر پر کنند ساغر من