شمارهٔ ۳۳۰
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با اومن باشم و او باشد، او باشد و من با او
بر هم زدن چشمش جان می برد از مردمکی زنده توان بودن یک چشم زدن با او؟
با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویمهرگز نشود پیدا تقریب سخن با او
جانم بر جانانست، من خود تن بی جانمآری ز کجا باشد جان در تن و تن با او؟
تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی رادیدی که چه کرد آخر، آن عهدشکن با او؟